خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 9 خرداد 1387 ساعت 20:38

 

یا هو

این غزل آغاز عاشقانه هایی دوباره است از پس مدتی روزمرگی و نگفتن آنچه همواره در دل است و به پاس مهربانی ها  تقدیم می شود به سیما که در آغاز کلمه بود و آن کلمه سیما بود و جز او هیچ نبود. 

 

دو چشم پر شده از قهوه، خانه ای آرام   

دو چشم مطلع زیبای عاشقانه ای آرام

سه شنبه عصر قراری گره زده است مرا

به چشم – قهوه ی زن، قهوه خانه ای آرام

هوا پر از کلماتی که بی تو تاریکند

و می دهند مرا به شبانه ای آرام

سه شنبه عصر همیشه قرار گمشده ایست

که پر شده به حضور بهانه ای آرام

و پشت میز تویی تکیه داده سر بر دست

شده بدل به شکوه نشانه ای آرام

مرا ببخش که بانوی شعر های منی

تو را نه در خور وصف است شاعرانه ای آرام

کدام راه رسیده به مقصدی چون تو؟

کدام هق هق گریه به شانه ای آرام؟

سه شنبه عصر دو فنجان و شاعری خسته

بدون آن زن و تنها، و خانه ای آرام.

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 22 فروردین 1387 ساعت 01:17

 

                        با شرمندگی لکنت کلمات...               برای سیما         

 

و چند سیب رسیده گذاشت توی سبد

رسید و در غزلی نو دم از شکفتن زد

نگفته بودم از اول در این غزل آن زن

درست ساعت شش عصر جمعه بود آمد

نشست پشت همان میز و چای را نوشید

و ماند عطر تنش در اتاق تا به ابد

چقدر موی رها در نسیمتان زیباست

و اسب وسوسه مست شماست می تازد

...

دو سبز آبی روشن دو تیله در برکه

دو سیب ِ سرخ رسیده درون سین سبد

دو ماه در شب دریا دو موج در بستر

دو شاه ماهی عریان نفس نفس در مد

...

نشست پشت همان میز و چای را نوشید

زنی که جمعه ی گم در غروب بود آمد 

قرارشد بنویسم بمان زن عریان

که چند سیب رسیده گذاشت توی سبد

و رفت آن زن و سیب رسیده ای پوسید

شبیه خاطره ی زن درون ذهن جسد 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 1 اسفند 1386 ساعت 15:01

 

یاهو

 

چهارشنبه ساعت ۱۲ و ۳۰ دقیقه ظهر :

 

 این البته یک پایان تلخ نیست

 

باید باور کنی چهارشنبه هم  می تواند آغازی دوباره  باشد .

 

 

 حسین خدنگ

 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 14 بهمن 1386 ساعت 02:28

ساعت 11 صبح روز پنجشنبه است. با زنگ تلفن از خواب می پرم . هوای اتاق کمی سرد است. زمستان امسال را تا حالا با گرمای کم رمق شوفاژها  کمی سردتر از پارسال گذرانده ایم . رییسم از آن سوی خط حالم را می پرسد و اینکه چرا چند روز است سرکار نمی روم. می داند یک هفته ای می شود به صورت غیر رسمی استعفا کرده ام اما هنوز هم امید دارد از خر شیطان پیاده شوم و برگردم. برای بعدازظهر قرار می گذارم و تلفن را قطع می کنم. پرده را که کنار می زنم از آن همه سفیدی که روی زمین نشسته تعجب می کنم. از طبقه چهارم تک و توک مردمی را می بینم که با چتر و یا پیچیده در پالتو از خیابان برفی می گذرند. روزهای برفی اینجا را پیشترها به عکاسی می گذراندم اما چند روزی است حوصله عکاسی را هم ندارم. با لیوانی چای داغ می نشینم پشت کامپیوتر و بی هدف در اینترنت می چرخم. خبرهایی از لغو امتیاز نشریه دیرسال زنان،  عکسهایی از هوای برفی، تحصن دانشجویان دانشگاه تهران از دوربین خبرگزاری ایسنا،  هزارتوهای بادگیرهای یزد در وبلاگ یکی از دوستان و کامنتهای تاریخ گذشته از دوستانی دور را می بینم. خیلی وقت است به روز نکرده ام. این روزها پس از گذشت یکسال زندگی در این "بیل" کم کم داریم بار و بندیلمان را جمع می کنیم که برویم. لای برگه ها و نوشته های قدیمی بود که دوباره حکم ریاست خبرگزاری ایلنا را دیدم. این حکم را مسعود حیدری درست دو روز قبل از لغو مجوز خبرگزاری کار ایران امضا کرده بود. یادم آمد چقدر درباره کار حرف زدیم و چقدر امید داشت این خبرگزاری بتواند خلا یک خبرگزاری غیر دولتی و منصف را در ایران پر کند. تازگیها از سردبیری هفته نامه پیغام هم استعفا کرده ام. امروز بچه ها شماره بیست و یکمش ر ا درآورند.  مانده ام که این چند سال را چگونه با حجم کارهای روزانه گذرانده ام. این یک هفته تقریبا بیکار بوده ام. از دوندگی برای آخرین هماهنگیهای کندن از این شهر گذشته دیگر هیچ مسوولیت خبری و شغلی ندارم. البته خلا آن را با  تمام وجود حس می کنم. برای کسی که هفت هشت سال از بهترین روزهای عمرش را هر روز با خبر نویسی و عکاسی گذرانده این خلا یقینا نمی تواند چیز خوشایندی باشد.  به هر حال چند روز دیگر همه چیز عوض می شود.  خانه ای تازه، شهری تازه  و شغلی تازه حالا گیریم ربطی هم به عکاس و خبرنگاری داشته باشد یا نه. این روزها اسباب کشی پیش رو همه ذهنم را اشغال کرده و  بیشتر  به خودم می گویم "به امید روزهایی بهتر در شهری بزرگتر".

   

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 13 دی 1386 ساعت 22:21

یاهو

 

گفتی غزل بگو، چه بگویم،  مجال کو!

شیرین من برای غزل شور و حال کو!

 

(۱)

 

یک زن که در تصادف ِ... این زن تونیستی

این زن شبیه توست ولیکن تو نیستی

یک زن که در تصادف ِ ...نقش جدید توست

هر چند مرد بازی مردن تو نیستی

یک زن که در تصادفِ منجر به .. می دود

تا می رسد به مرگ، به اصلن تو نیستی

بعد ابر می شود که ببارد به روی متن

بر واژه های له شده ، آهن، تو، نیستی

در اتفاق خیس و مه آلود ِ تیتر مرد

زل می زند به گمشده ی من تو نیستی

همبازی تو پنج سال مدام عاشقانه باخت

حالا چگونه داواول بردن تو نیستی؟

 

یک زن که در تصادفِ... باور نمی کنم

این زن میان توده ی آهن تو نیستی.

 

(۲)

 

و زن بلند شد از سطر داستان... قهوه؟

به هم نریز غزل را زن جوان،       قهوه

برای صفحه ی بعد و قرار آخر ماست

کجا نوشته بیایی و ناگهان قهوه

                          بیاوری که من از قصه دست بردارم

و باز تلخ شود عصرمان از آن قهوه.

 

*

هنوز مانده قطار از سه شنبه رد بشود

و تکه تکه شود یک زن جوان،     قهوه

                        به روی سطر سیاه و درشتِ صفحه ی روز

بریزد و بشود مثل شوکران قهوه.

 

چقدر خط بزنم تا قطار با تاخیر

و یا که حذف شود ریل، ریل بان، قهوه.

 

بیا دوباره وعریان نفس بکش در متن

تو با من و شب و بستر بدون آن قهوه

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 29 آذر 1386 ساعت 13:01

خیلی وقت است ننوشته ام .. این را  البته سیما  یادم می اندازد که این چند وقته حساب همه کارم را داشته. حتی  تک و توک نوشته های پراکنده را از گوشه و کنار جمع کرده و در کنار ترجمه و کارهای دانشگاه و وبلاگ نویسی خودش آرشیو مرتبی هم از نوشته ها ی قدیمی و عکس ها برایم راه انداخته. گاهی هم که با هم راجع به ادبیات و سینما و .. حرف می زنیم  همان طور که جرعه جرعه چای یا قهوه اش را سر می کشد آنقدر دقیق از هر داستان و شعر و کلمه حرف می زند که فکر می کنم نگرانی مادرانه ای نسبت به ادبیات دارد.این دلنگرانی یکی از ده ها احساس مشترکی است که از تجربه اش با او لذت می برم.

درست چند شب دیگر 26 سالم تمام می شود با حسابی سرانگشتی اگر سیگار و سردرد بگذارند حالا دیگر در نیمه های عمرم هستم و مطمئنم که دیگر وقتی برای هدردادن ندارم. حالا که به راه رفته نگاه می کنم می بینم بخش بزرگی از این سالها را با  ادبیات گذرانده ام و نوشتن عادت همیشگی ام بوده هر چند سالهای آخری را مشغولیت دیگری به نام عکاسی پررنگ کرده اما هنوز هم می دانم انگشتهام اگر هنگام فشرن دکمه شاتر بلرزند بی شک حین نوشتن هیچگاه لرزشی نداشته اند. دغدغه های این سالهایم  هم اگر چه بیشتر آفرینش اثری تازه بوده اما از دلنگرانی برای سرنوشت عشقی به نام ادبیات هرگز آسوده نبوه ام. اگر شرکت در همایشی ادبی در یزد در سال 78 و یا پیشتر را اولین تجربه حضور در کنگره ای ادبی بدانم باید دلنگرانی در خصوص آینده نویسندگان و شاعران هم نسل خودم که گاه نسل سوم انقلاب و گاه نسل پنجم ادبیات نو می نامندش را هم محصول همین سالها بدانم.آن سالها من جوان بیشتر نویسنده و کمتر شاعری بودم که برای اولین باردر جمع دوستان هم سن و سال از ترسی به نام به بیراهه رفتن ادبیات نسل خود سخن گفت و بعضی مثل "احد ده بزرگی" مرحوم و "پژمان دیری"  و "مصطفی محدثی خراسانی" از متولیان همیشه ادبیات دانش آموزی و مسوولان کشف استعدادها را برآشفت که دانش آموزی بی واهمه خط خوردن از بیانیه هیات داوران نام شاملو و حسین منزوی را به بزرگی و استادی می برد. آن سالها و سالهای بعدتر و جشنواره های بزرگتر گذشت تا در جشنواره ای پر دبدبه و کبکه  در بندرعباس به صراحت از مرید پروری بعضی از داوران گفتم و روز اول جشنواره و آشنایی با هیات داوران را به زمانی برای  گفتن از دردی به نام میان بارگی و تقلید و موج سواری بدل کردم. انتقاد آن روز و روزهای بعدی جشنواره از تکنیکهای "کلاف سردرگم نوشتن" در سالهای جایزه گرفتن "من ببر نیستم ...." محمدرضا صفدری که آن روزها در مسند داوری جشنواره بندرعباس نشسته بود به مذاق خیلی ها خوش نیامد و حتی حمایت های ابوتراب خسروی و برخی دیگر هم نتوانست از تبعات آن بکاهد.

 می دانم دوستان دورم در جشنواره های "زیر آسمان الوند" "شاخه نبات"  و چندین دوره جشنواره داستان نویسی " بانه" و ...  به خوبی آن  شب نشینیها و سخن گفتنها را به یاد دارند.

هدفم از راه اندازی جلسات داستان خوانی و نقد موازی با جریان رسمی برگزاری جشنواره هم همیشه نشات گرفته از همین دل نگرانی بوده تا دوستان هم نسلی که از دور و نزدیک برای شرکت در جشنواره آمده اند تنها به نشستن در سالن و گوش کردن به حرفهای داوران و داستان خوانی پر استرس شرکت کنندگان اکتفا نکنند. داستان بخوانند و نقد بشنوند و حرف بزنند. این جلسات خصوصی همیشه برایم حرمت داشته اند آنقدر که گاهی به بهانه حفظ نظم جلسه دوستانی مثل آیت را از خودم رنجانده ام. حالا هم که دورادور کارهای بچه ها را می خوانم همان ترس به بیراهه رفتن نویسندگانی که می توانند خوب باشند گریبانگیرم است. وقتی که با سیما که به طرزی عجیب و موشکافانه داستان می خواند حرف می زنم هم دغدغه های همیشگی سراغم می آیند. به جرات می توانم بگویم نسل جوان نویسنده امروز دارد در میان بارگی وحشتناکی دست و پا می زند و به گونه ای ناراحت کننده نسبت به کارهای تکراری و جشنواره ای گرایش پیدا کرده است. حتی خیلی ها را می شناسم که دیگرفقط به نیت شرکت و برنده شدن در فلان جشنواره داستان می نویسند و مخاطب هایشان تنها  داوران متاسفانه مشترک بیشتر جشنواره ها هستند.البته من هیچوقت نخواسته ام انگشت اتهام را نه به سمت خودم که به سوی دیگران نشانه بروم و همیشه در کم کاری هایم این انتقاد را به خودم هم داشته ام  اما درچند سال گذشته حداقل سعی کرده ام در خلوت و بدون حضور در جشنواره ها برای دل خودم بنویسم و به آفتی که خودم نقدش می کنم دچار نشوم. این را هم می دانم که بی شک بررسی علمی علت های میان بارگی و تقلید در داستانهای هم نسلان من  در این یادداشت نمی گنجد اما حالا و در آستانه میانسالی زودرسم وقتی به لیست اسامی دعوت شدگان به بخش مسابقه جشنواره داستان بانه نگاه می کنم و نامهایی آشنا می بینم نمی توانم به این دو سوال بزرگ فکر نکنم:

اول اینکه آیا فقط تعداد کمی از دوستان من در این جشنواره ها شرکت می کنند یا سالها است اسمی جدید و استعدادی نو در ادبیات به ویژه داستان کوتاه ظهور نمی کند؟ و دوم: آیا داستانهای ارسالی به طور اتفاقی شبیه به همدیگر هستند یا تجربه نشستهای مشترک در جشنواره داستان بانه موجب گرایش به یک سبک مشخص در داستان نویسی شده است؟

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 14 آبان 1386 ساعت 22:56

 

 

خیلی وقت است می خواهم بنویسمشان با همان درهم ریختی شاخه ها و انبوهی برگ. همگیشان جوری خاص می رویند که انگار انعکاس شاخه های در هم ریخته شان در آب ِسبزآبی دریا را  بغل کرده اند.

جنگلهای حرا را با آن شکل وهم آلود برای نخستین بار  توی عکسهای کتاب نفیسی از عکسهای جنوب دیدم. بعد هم شروع شد. هزار شاخه حراها از آب می روییدند، بالا می آمدند و انگار رقصان در برم می گرفتند.

همان سالها بود که چندبار سعی کردم بنویسم اش اما نشد.  بعدها کم کم حتی ماه را می دیدم  که می افتاد توی آب، آرام روی موجها سر می خورد و لابه لای شاخه های جنگلهای حرا  گیر می افتاد.

 پیشترها می گفتند حراها گیسوی جنهای دریا اند که چنگ می اندازند و مردانی را که تن خسته به آب می سپارند  با خود به دریا می برند.

همه این سالها می دانسته ام باید بنویسم اش. آن خس خس سینه و نفس تنگی شبها که با سنگینی سینه و  فشار پنجه ها آغاز می شود و  رقص هزار انگشت خشک و کشیده حراها که خفه ام می کند.

حالا هم که رسیده ام به نیمه های داستانی که حکایت حراهاست کم کم انگشتهای کشیده و خشکشان را روی صفحه می بینم و نمی شود که کلمه روی کلمه بگذارم تا جایی هزار فرسخ دور از دریا  شبی یا عصری با نقطه آخر داستان رو به رویت بنشیند زنی که گیسوهایش شاخه های حرا اند و  دعوتت می کند به رفتن  که پایان تو حکایت پایانی آن مرد باشد که بر شنهای کنار ساحل پیرهن از تن درآورد و تن داد به تقدیر محتوم گم شدن در  گیسوی افشان درختی با ریشه های انبوه در  آب .....

 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo